فريد الدين العطار النيسابوري
327
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
گفت لقمانِ سرخسى ك « اى إله * پيرم و سر گشته و گم كرده راه بندهاى كو پير شد شادش كنند * پس خطش بِدْهَند و آزادش كنند من كنون در بندگيت اى پادشاه * همچو برفى كردهام موىِ سياه بندهاى بس غم كشم ، شاديم بخش * پير گشتم ، خطِ آزاديم بخش . » هاتفى گفت « اى حرم را خاصِ خاص * هر كه او از بندگى خواهد خلاص محو گردد عقل و تكليفش به هم * ترك گير اين هر دو و در نِه قدم . » گفت « الاهى بس تو را خواهم مدام * عقل و تكليفم نبايد و السّلام . » پس ز تكليف و ز عقل آمد برون * پاى كوبان دست مىزد در جنون گفت « اكنون من ندانم كيستم * بنده بارى نيستم پس چيستم بندگى شد محو ، آزادى نماند * ذرّهاى در دل غم و شادى نماند بى صفت گشتم نگشتم بىصفت * عارفم اما ندارم معرفت من ندانم تو منى يا من توى * محو گشتم در تو و گم شد دوى . » الحكاية و التمثيل از قضا افتاد معشوقى در آب * عاشقش خود را درافكند از شتاب